تبليغاتX
صندوقچه قلب من
صندوقچه قلب من
خاطرات من

یک زخم هایی را ، هی گم می کنی ، قایم می کنی زیر بار پر التهاب این روزها تا یادت برود چه می سوزانند ، چه

می خراشند ، چه له می کنند روحت را .

بعد می بینی هیچ ، بی فایده . می بینی یک زخم هایی ترمیم نمی شوند و ترمیم نمی شوند . می بینی روزها

می گذرند و زخم ها نمی گذرند . انگار بزرگ می شوند ، هی تازه می شوند با آهنگی و رایحه ای .


شنبه هشتم بهمن 1390 | 21:49 | فاطمه |

احوال این روزهای من را بخواهید خبری نیست جز تلخی تند و گزنده که زیر لایه های پوستم نفوذ کرده ، از رگ و پی گذشته و به استخوان رسیده. این روزها حرف نمی زنم ، نمی نویسم ؛ به چشم آدمها نگاه نمی کنم نکند که تلخیم از زیر پوست بجهد بیرون - روی پوستشان - یا در چشمهایشان بنشیند.

من تمام تلاشم را می کنم که این تلخی از من به بیرون تراوش نکند اما گاهی نمی شود. انگار که یک جوی کوچکی باز می شود و من آدمها را آزار می دهم. خودم را هم

اولین بار است که اینهمه تلخم و اولین بار است که دیگر علاقه ای به تلاش برای کم کردنش ندارم. بگذار همانطور بماند. در پاهایم رسوب کرده. آمده بالا تا توی شکم. گاهی پیچ و تاب می خورد و دلم را به درد می آورد. بعد می آید بالاتر ، می پیچد دور قلبم و فشارش می دهد. بگذار بدهد. انقدر زیاد که چیزی ازش نماند. بعد بالاتر تا توی چشمها. انجا هم رسوب کرده. انقدر که نگاهم خالی است و تلخ.
بگذار همانجا بماند. بگذار تلخی بیاید و من را با خودش ببرد. هزار اما و اگر در سرم تاب می خورد و ای کاشها می آیند و می روند و من تلختر و تلختر می شوم. تلخی هم بهای زندگی من است. زندگی کرمی که خواست ادای پروانه ها را در بیاورد.

من خوب نیستم.

دوشنبه بیست و ششم دی 1390 | 10:52 | فاطمه |

 

 

 سقف خونم طلای ناب

زیرپاهام حصیر سرد

تو دست من سیب گلاب

اما دلم پره ز درده!!!!!!!!!!!!

یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 | 12:12 | فاطمه |


نگران نباش

حال دلم خوب است !!!

...نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست

نه از شیون های مداومش ، به وقت ِ خواستن ِ تو ...
آرام
جوری که نبینی و نشنوی

گوشه ای نشسته ،

و رویاهایش را به خاک می سپارد


یکشنبه یازدهم دی 1390 | 13:56 | فاطمه |

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب

بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمیبینی

توی خواب گلهای حسرت نمیچینی

دیگه خورشید چهرتو نمیسوزونه

جای سیلی های باد روش نمیمونه

دیگه بیدار نمیشی با نگرانی

یا با تردید که بری یا که بمونی

اینجا قهرن سینه ها بامهربونی

تو توی جنگل نمیتونستی بمونی

......

شنبه دهم دی 1390 | 16:37 | فاطمه |

http://baroon.ir/wp-content/uploads/2011/11/tumblr_luk8ujj7bq1qbuybxo1_500_large.jpg

زمستان از آسمان می بارد

و من ،

هنوز ، باران زده ی  اضطراب پاییزم

کودک برف جا پای مرا می پوشاند
و

گام های من ، هنوز برگ های آتشین پاییز رنگ را

به هزار تکه می میرانند

چلچله ها به بهار رسیده اند
من،
هنوز ، کوچشان را نگرانم

زمستان پشت دیوار لحظه ها تار می زند،

رنگ های من ، هنوز، پر از ترانه ی پاییزند

آری
زمستان به بهار می رسد
من

از پاییز

به پاییز

میروم

….




پنجشنبه یکم دی 1390 | 16:18 | فاطمه |

http://baroon.ir/wp-content/uploads/2011/12/tumblr_lunv547wng1qb26aro1_500.jpg

“”منی” که کنارش “تو” نباشد، بزرگترین پارادوکس دنیاست”

شنبه بیست و ششم آذر 1390 | 9:23 | فاطمه |

http://baroon.ir/wp-content/uploads/2009/08/1176025739_30900112010137_76.jpg

گاهی به خاطرش

ماندن را تحمل کن

رفتن از دست همه برمی آید

پنجشنبه هفدهم آذر 1390 | 16:24 | فاطمه |

چشم هایت را باز نکن،

روزی که عقل،

قلب را به زنجیر می کشد!

چیزی نخواهی دید

یکشنبه سیزدهم آذر 1390 | 20:19 | فاطمه |

http://baroon.ir/wp-content/uploads/2011/09/4383098455_c3ffc1630e.jpg

ازآدم‌ها بگذر!

دلت را گنده‌تر کن…

ناراحت این نباش که چرا جاده‌ی رفاقت با تو همیشه یک‌طرفه است….

مهم نیست اگر همیشه یک‌طرفه‌ای

شاد باش که چیزی کم نگذاشته‌ای

و بدهکار خودت، رفاقتت و خدایت نیستی

شنبه پنجم آذر 1390 | 19:30 | فاطمه |

Menu
.............................................
WebLink
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................